![]() |
![]() |
|
| چرا هميشه درهم است؟ |
|
بعد از مدت ها تصمیم گرفتم اتاقکم رو گردگیری کنم، قاب عکس های فکرمو عوض کنم، دیوارهای خیالمو با رنگ های زیبا و شاد رنگ کنم و از پنجرۀ اتاق هوای تازه تنفس کنم خلاصه اینکه کلی تغییر و تحول خوب به اتاقک خیال بدهم و بعد در اتاقک خیال رو روی دنیای رنگی و زیبا باز کنم و با دنیایی روبرو بشم که تمام هشتیش آزادی، رفاقت و صداقت باشه. توی این راه تلاش زیادی کردم ولی... ولی... ولی فقط تونستم اطاق خودم رو گردگیری کنم، قاب عکس افکارمو عوض کنم و دیوارهای خیال رو رنگ بزنم و هوای تازه رو از پنجره وارد اطاق کنم. عوض کردن دینای بیرون سخت بود خیلی سخت. شاید عوض کردن دنیای بیرون قدرت زیادی رو طلب می کنه، قدرتی بیش از خواستن من یا حتی عملکرد من. مدت ها به این موضوع فکر می کردم که چطور دنیای بیرون زیبا و قشنگ و ماندگار خواهد شد. شاید عوض شدن دنیای بیرون به قدرت و عملکرد ما احتیاج دارد به قدرت و عملکرد همۀ اون آدم های بیرون از اتاقک خیال من. شاید... شاید اگر یه روزی همه باهم تصمیم بگیرند که اتاقک خیالشون رو تغییر دهند اون دنیای بیرون از اتاقک خیال همه خود به خود تغییر کند و زیبا شود. شاید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:47 توسط بهار |
|
|
میرحسین موسوی خامنه (زاده ۷ مهر ۱۳۲۰در خامنه) سیاستمدار، نقاش و معمار ایرانی است. او پنجمین نخست وزیر جمهوری اسلامی و آخرین نخست وزیر ایران از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۸ بود. او پس از فوت روح الله خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران و با تغییر قانون اساسی و حذف پست نخستوزیری، از فعالیتهای اجرایی کناره گرفت و در سال ۱۳۷۷ با تأسیس فرهنگستان هر به ریاست آن انتخاب شد و عمده فعالیت خود را در این نهاد متمرکز کرد.
موسوی در سال ۱۳۴۸ از دانشگاه ملی (شهید بهشتی کنونی) در رشته رشته معماری، کارشناسی ارشد دریافت نموده و از سال ۱۳۶۳ تاکنون عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی است. از سال ۱۳۶۸، به تدریس در دانشگاه تربیت مدرس پرداخته و همزمان به عضویت مجمع تشخیص مصلحت نظام منصوب شد. دیگر پستهای او در گذشته وزیر امور خارجه در دولت محمد جواد باهنر و محمد رضا مهدوی کنی (سال ۱۳۶۰)، عضویت شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی ایران، سردبیری روزنامه جمهوری اسلامی، ریاست ستاد انقلاب فرهنگی بودهاند. تحصیلات
فعالیتهای علمی و هنری
سوابق شغلی
به امید پیروزی برای ایرانی پیشرفته با قانون، عدالت و آزادی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:51 توسط بهار |
|
|
بعد از مدتها چمدون رو برداشتم تا مدت کوتاهی رو تنها مهمون شهر خودم باشم که هم به کارهای عقب افتاده سر و سامانی بدم و هم رفع دلتنگی کنم. این دو روز گذشته (جمعه و شنبه) به خاطر خستگی، کسالت، هوای بارونی و سرد مجبور شدم داخل خونه بمونم و فقط و فقط با کتاب های درسی و چک نویس ها روز رو به شب برسونم. ولی شب برای رفع خستگی یکی از کتاب های پائولو کوئیلو (او تنها نویسند ایست که علی رغم ایرانی نبودنش بهش علاقه دارم) رو می خوندم که متن زیر ساعت ها اتاقک خیال رو درهم کرده بود.
یکی بود یکی نبود در روزگاری دور مردی بود که همه ی زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثل او به بهشت می رود هر چند بهشت برای این مرد چندان مهم نبود اما به هر حال به بهشت می رود وقتی که عقيده عقده خوانده ميشود،وقتی نور چراغ در آب ،مهتاب تلقی ميشود و متانت زمين زير برف يخ مي بندد،نان از یتیم خانه میدزدیم و میفهمیم دزد اشتباه چاپی واژه درد است.... بعد از خوندن این مطلب اتاقک خیال من پر شده بود از آیاها و چراها و چگونه ها... آیا کسی هنوزم اینگونه زندگی می کند؟ آیا زندگی به این طریق سخت است یا نه؟ و هزاران آیا و چرای دیگه... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 1:16 توسط بهار |
|
امروز سالروز غروب زندگی مردی است از طایفه عشق و محبت از اهالی شعر از تبار هنر.
نقاشی می کشید با تمام وجودش شعر می گفت با تمام احساساتش. مرگ را رنگ می کرد تا در زندگی، خواب ها جاری شود. به صدای پای آب گوش می کرد تا جاری کند عشق را. اکنون او آهسته خفته در کنار بارگاهی ملکوتی و با حرف، حرف شعرهایش و طرح، طرح، طرح هایش جاودانه کرده یادش را. و من در محراب اتاقک خیالم با نیایش های او به سمت خیال دوست می روم. صدای پای آباهل کاشانم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:19 توسط بهار |
|
|
امسال عید نوروز با هوای سرد و بارونی مهمون دل های پر مهر و محبت مردم ایران زمین بود. ایرانیان از باستان تا به امروز با مراسم خاصی به پیشواز بهار می روند. این مراسم زیبایی بهار و چندین برابر می کنه ولی من فکر می کنم هر رسمی که بتونه دل ها رو شاد و لب ها رو خندون کنه رسم قشنگیه بدون توجه به سال و فصل و ماه و روزش. انگار بارون و رحمت خدا مثل اشک شوق چشم های مادر بزرگ که همیشه بعد از دیدن مون جاری می شه راه شو گم کرده بود و با دیدن بهار شروع به باریدن کرده بود. از پنجره آسمون رو نگاه می کردم که بدون توجه به فصل بهار می بارید و با صدای غرشش عظمتشو به رخ بهار می کشید ولی سبزی و شادابی درخت کاج میون حیاط که سال هاست سایه سار خونۀ مادر بزرگِ خبر از پیروزی بهار می داد و من می دونستم که فردا خورشید در آسمان کویر شهرمون پادشاهی و انوار طلایی شو به زمین هدیه می کند. دید و بازدید از اقوام، صلۀ رحم از بزرگترها، بهره بردن از طبیعت و فراموش کردن کینه ها و زشتی ها و ... به بهار زیبایی خاصی می بخشِ. عید با تموم زیبایی و قشنگیش تموم شد ولی این مراسم و سنت های زیبا می تونند بدون بهانه هایی مثل بهار و عید مداوم و همیشگی باشند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:55 توسط بهار |
|
|
عید باستانی بر همه ایرانیان مبارک باشه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 22:0 توسط بهار |
|
|
صداهای وحشتناکی در کوچه و خیابون مکررا شنیده می شه. هوای شهر از بوی سیگارت و تی ان تی که با آلودگی شهر آغشته شده و بیشتر از قبل آزاردهنده شده. صدای آهنگ های گوش خراش و عده ای از افرادی که دورهم به رقص و پایکوبی مشغولند آدم و خسته و عصبانی می کنه. ترافیک و ازدحام و شلوغی و صدای بوق ماشین ها باعث آلودگی بیشتر شهر شده. این شادمانی آزار دهنده و شاید وحشتناک به خاطر چهارشنبه آخر ساله که ایرانیان از باستان تا به امروز این روز رو جشن می گرفتند ولی برگزاری این جشن در گذشته هیچ شباهتی با شکل فعلی آن ندار در ایران باستان: از عصر آخرین سه شنبه سال، کپه های هفت تایی... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 21:45 توسط بهار |
|
|
همیشه از شهرهای شلوغ و پر رفت و آمد بیزار بودم و از ترافیک و چراغ قرمز و صدای بوق رانندگان کم حوصله متنفر. از زرق و برق خیابون های پر از افرادی که انگار بدون هدف فقط برای تماشا در پیاده روهای شهر قدم می زنند کلافه می شم.
هر موقع قرار بود شهرمون رو توصیف کنم: از دنج بودنش از مردم هدفمند و خون گرمش از آرامشی که در سطح شهر حاکم بود با شور و اشتیاق حرف می زدم و از اینکه به راحتی تمام شهر رو در مدتی کوتاه می تونستیم با اتومبیل طی کنیم و یا پیاده روی تو یه غروب بهاری در خیابون های شهر فرصت بیشتر فکر کردن رو برامون فراهم می کرد و کمک می کرد که اکسیژن از دست رفته در طی روز به تن باز گردد رو با اشتیاق توصیف می کردم. اما!!!!! اما انگار مدتیه که هیچ اثری از آن آرامش نیست. در چهار خیابون اصلی این شهر شلوغی و ترافیک بیداد و به دلیل نصب چراغ راهنمایی و رانندگی متعدد بر میادین و چهارراه های شهر طی کردن مسیر کوتاهی مدت زیادی رو طلب می کنه. مردم مهربونش بدون توجه به همدیگه از کنار یکدیگه به سرعت رد می شن و اصلا توجه نمی کنن که بین راه با چند نفر اصابت می کنند و شاید کودکی از اصابت آنها به زمین می افته. انگار واسش شده یه عادت. چون بدون توجه به کسی که بهش اصابت کرده بلند می شه و به راهش ادامه می ده . انگار همه یه گمشده دارن. شاید مردم شهر من نیز هدف خودشون و گم کردن. شاید هم به خاطر پیدا کردن هدف گمشدۀ خود این همه شلوغی و ازحام رو به وجود می آرن. شاید این هدف گمشده همون آرامشی ست که هر چه مردم بیشتر برای بدست آوردنش تلاش می کنند بیشتر آن را از دست می دهند. شاید شاید شاید و هزاران شاید دیگر ولی من خوشحالم که بعد از تمام آن ازدحام ها و شاید و اما و اگرها در هر کجا که هستم اتاقک خیال من گوشۀ دنجی برای فکر کردن، بدست آوردن آرامش و اکسیژن از دست رفته ام می باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:21 توسط بهار |
|
|
سالروز وفات خاتم پیامبران . پیامبر صلح و دوستی حضرت محمد مصطفی (علیه السلام)
شهادت مظلومانه مظلوم عالم امام حسن مجتبی (علیه السلام)
شهادت سید و مولا شاه ایران امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام)
بر همه شیعیان و دوستارانشان تسلیت باد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:41 توسط بهار |
|
|
فردا روزیه که من ۲۳ سال پیش به دنیا اومدم. و امروز من خیلی خسته و ناراحت هستم شاید این خستگی ناشی از موقعیتم باشد. موقعیتی که هیچ مناسبتی با من ندارد. زندگی در شهری که آداب و رسوم و رفتار و حتی موضوع صحبت های مردمش من و خسته و غمزده می کند. حتی آسمان این شهر برای من غریبه است و شاید من نیز برای او غریبه هستم. به خاطر تولدم خوشحال نیستم. حتی ذره ای احساس شادی نمی کنم. ولی خیلی خوشحالم چون به خاطر تولدم بر می گردم به دیارم. دیار من آن سوی بیابان هاست... به جایی که بهش تعلق دارم و به من تعلق دارد. هر چند که این سفر بسیار کوتاه است ولی شاید همین چند ساعت مقداری از خستگی من بکاهد. شاید... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 21:23 توسط بهار |
|
|
صفحه نخست تماس با من آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من در غروبی سرد و غمگین پاور چین پاورچین به سراغ
سهراب می روم تا مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی او |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
|
RSS
|